روز معمولیِ کاری بود.
در مسیر بازگشت، ترافیک مثل همیشه سنگین بود و صدای بوقها در هوای گرم میپیچید.
در ماشین، مسافری کنارم نشسته بود — مردی عادی، خسته از روزمرگی، شاید مثل خیلیهای دیگر.
نگاهش به کامیونتی بود که کنار خیابان ایستاده و راه را تنگ کرده بود؛ راننده مشغول تخلیهی چند جعبه برای یک سوپرمارکت بود.
مسافر با لحنی قاطع گفت:
«این کارها باید سه، چهار صبح انجام بشه. اینا باعث ترافیک میشن.»
در ظاهر حرفش منطقی بود.
اما در ذهنم چیزی جرقه زد.
پرسیدم:
آیا واقعاً همهچیز به همین سادگی است؟
اگر کامیون سه صبح بیاید، مغازهدار باید همان ساعت بیدار شود،
شرکت پخش باید نیروی اضافه بگذارد،
و شاید برای جبران هزینه، قیمت اجناس بالا برود.
از آن طرف، تردد شبانه کامیونها هم محدود است،
پس جایگزین میشود وانت، بعد ماشین سواری، و باز همان ترافیک…
نه، این مسئله فقط به زمان تخلیه بار مربوط نیست —
همهچیز به هم متصل است.
گفتم چیزی نگویم؛ فقط سکوت کردم و در ذهنم ادامه دادم:
دنیا هم همین است — هرکس بخشی از نخ را در دست دارد و گرهی خودش را میبیند،
اما نخِ جهان در دست هیچکس نیست، جز کسی که از آغاز آن را پیچیده بود.
و همانجا، میان ازدحام خیابان و صدای بوقها، ذهنم به دنیایی دیگر رفت؛
جایی که همهچیز نه از فلز و دود، بلکه از نخ و قانون ساخته شده بود…
روزی روزگاری، در آغازِ آغازها، خداوند قرقرهای از نخِ زرین به انسان داد.
نخش بلند بود، براق و بیگره.
به او گفت:
«از این نخ هر چه خواستی بباف، اما یادت نرود — بعد از هر کار، نخ را مرتب کن.»
انسان با شوق شروع کرد به بافتن.
از نخ، لباس ساخت، چادر، خانه، پرچم و رویا.
اما هر بار که خسته میشد، میگفت:
«باشه بعداً مرتب میکنم…»
و روزی رسید که زمین پر شد از نخهای بههمپیچیده.
هرکس گوشهای از این نخِ آشفته را در دست داشت —
یکی کارگر، یکی تاجر، یکی پادشاه.
هرکس میگفت: «اگر من گرهی خودم را باز کنم، دنیا درست میشود.»
اما هر بار که گرهی را میکشید، جایی دیگر سختتر میشد.
تا اینکه پیرمردی ظاهر شد، نه با تاج و نه با قدرت،
بلکه با نگاهی آرام و صدایی پر از مهر.
نخ را نگاه کرد، لبخند زد و گفت:
«این نخ در دست همه است،
اما فقط کسی میتواند گرهها را باز کند
که سرِ اصلی آن را میشناسد.»
آنگاه گفت:
«دو قانون ساده وجود دارد.
نخ را در دست خود نگه دار،
اما بگذار عشق جهتش را تعیین کند.
و هرگاه شک کردی، نگاه کن به دستهایی که آن را آفریدند —
نه به گرهها.»
مردم پرسیدند: «یعنی چه؟»
گفت:
«یعنی خدا را با تمام دل و جان دوست بدار،
و همسایهات را همچون خودت.
اگر این دو را نگاه داری،
گرهها یکییکی باز میشوند،
نه به زور، بلکه با هماهنگی.»
سکوتی افتاد.
آنگاه یکی از گرهها — کهنه و سخت — آرام شُل شد.
و مردی که همیشه میگفت «من نمیتونم»،
احساس کرد نخ در دستش نرمتر شده.
از آن روز، هرکس شروع کرد به محبت کردن،
نه برای باز کردن گره دیگران،
بلکه برای صاف نگه داشتن بخش خودش.
و جهان، کمکم، به همان نظمی برگشت
که از ابتدا در ذهن خالق بود.
ما را در سایت ریاضیات و آفرینش دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 15