سالها پیش، وقتی تازه با انجیل آشنا شده بودم، همیشه یک آرزو در دلم بود:
کاش یک معجزه میدیدم.
یک چیز واضح، یک اتفاق غیرعادی، چیزی که شک را تمام کند و ایمان را محکم.
هر بار که داستان'>داستانهای شفای بیماران، باز شدن چشم کوران یا راه رفتن بر آب را میخواندم، با خودم میگفتم:
«ای کاش من هم همچین چیزی را میدیدم.»
«ایمانم قویتر میشد.»
«همهٔ تردیدها کنار میرفت.»
در واقع من مثل بسیاری از مردم زمان عیسی بودم:
جذب نشانهها، نه جذب حقیقت.
اما گذر زمان، دعاها، مطالعهٔ انجیل و تجربههای واقعی زندگی، کمکم چیزی را در من تغییر داد…
بدون اینکه خودم بفهمم.
مرحلهٔ اول: خدا مرا با صدای بلند صدا زد
اولین قدمهای ایمانم مثل یک شوک بود.
اتفاقها تغییر کرد، رفتارم تغییر کرد، چیزهایی را احساس میکردم که قبلاً وجود نداشت.
اینها برایم مثل همان «نشانهها» بود.
مثل اینکه خدا دارد از بیرون صدا میزند:
«حامد! بیدار شو… توجه کن… نگاه کن به من!»
این مرحله لازم بود.
چون اگر خدا با صدای آرام حرف میزد، نمیشنیدم.
مرحلهٔ دوم: حقیقت آرام آرام باز شد
اما بعد از مدتی، اتفاق جالبی افتاد.
نیازم به معجزه کم شد.
نه اینکه بیاهمیت شده باشد…
بلکه انگار چشمم چیز مهمتری را دیده بود.
وقتی کل داستان نجات، طرح خدا، عمق سخنان عیسی و مسیر محبت او را دیدم،
فهمیدم:
معجزه فقط چراغی بود که من را رساند به خانه.
اما خودِ خانه، خودِ حضور خدا، مهمترین چیز است.
در این مرحله ایمان از بیرون تغذیه نمیشود؛
از درون رشد میکند.
مثل دانهٔ خردل که آرام و بیصدا بزرگ میشود.
مثل خمیرمایه که بدون هیاهو کل خمیر را عوض میکند.
مرحلهٔ سوم: دیدم که بزرگترین معجزه، خودِ داستان است
یک روز که داشتم انجیل را میخواندم، فهمیدم چیزی که قبلاً نمیدیدم:
معجزههای کوچک بیرونی، در برابر معجزهٔ بزرگِ نجات، فقط سایه هستند.
اینکه خدا خودش وارد تاریخ شود،
در قالب انسان راه برود،
محبت را به قیمت جانش ثابت کند،
و بعد از مرگ دوباره برخیزد…
این بزرگترین معجزهٔ تاریخ است.
و من تا آن لحظه، بیشتر دنبال سایهها بودم تا خودِ خورشید.
از آن زمان فهمیدم:
من دنبال معجزه نمیگردم.
من دنبال او هستم.
نتیجه
وقتی انسان تازه به خدا نزدیک میشود، طبیعی است که دنبال نشانه باشد.
اما وقتی چشم قلب باز میشود، چیز مهمتری را میبیند:
خدا در سکوت قلب ما معجزهٔ آرام و واقعی انجام میدهد.
دیگر نیازی به دیدن چیزهای عجیب نیست.
چون ما وارد همان «پادشاهی آسمان» شدهایم که مثل گنج پنهان و دانهٔ خردل است.
و این لحظهای بود که من فهمیدم…
بزرگترین معجزه، خودِ داستان خدا با انسان است—
و اینکه این داستان، بخشی از زندگی من شده.
ما را در سایت ریاضیات و آفرینش دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 13