
داستان نخهاروز معمولیِ کاری بود.در مسیر بازگشت، ترافیک مثل همیشه سنگین بود و صدای بوقها در هوای گرم میپیچید.در ماشین، مسافری کنارم نشسته بود — مردی عادی، خسته از روزمرگی، شاید مثل خیلیهای دیگر.نگاهش به کامیونتی بود که کنار خیابان ایستاده و راه را تنگ کرده بود؛ راننده مشغول تخلیهی چند جعبه برای یک سوپرمارکت بود.مسافر با لحنی قاطع گفت:«این کارها باید سه، چهار صبح انجام بشه. اینا باعث ترافیک میشن.»در ظاهر حرفش منطقی بود.اما در ذهنم چیزی جرقه زد.پرسیدم:آیا واقعاً همهچیز به همین سادگی است؟اگر ...
ادامه مطلب
سالها پیش، وقتی تازه با انجیل آشنا شده بودم، همیشه یک آرزو در دلم بود:کاش یک معجزه میدیدم.یک چیز واضح، یک اتفاق غیرعادی، چیزی که شک را تمام کند و ایمان را محکم.هر بار که داستانهای شفای بیماران، باز شدن چشم کوران یا راه رفتن بر آب را میخواندم، با خودم میگفتم:«ای کاش من هم همچین چیزی را میدیدم.»«ایمانم قویتر میشد.»«همهٔ تردیدها کنار میرفت.»در واقع من مثل بسیاری از مردم زمان عیسی بودم:جذب نشانهها، نه جذب حقیقت.اما گذر زمان، دعاها، مطالعهٔ انجیل و تجربههای واقعی زندگی، کمکم چیزی را در من...
ادامه مطلب
خانه تاریک بود و فقط نور کمرنگ چراغ آشپزخانه، خطوط مبهم اتاق را روشن میکرد.حامد روبهروی میز نشسته بود؛ پشتش خسته از یک روز شلوغ، نوشته شده توسط حامد احمدی در ساعت 8:10 | لینک | بخوانید...
ادامه مطلب
درود بر شماxa0xa0 xa0قابل توجه اولیا و دانش آموزان گرامی پایه هفتمبرای استفاده هرچه بهتر از برنامه های موجود به نکات زیر توجه فرمایید.1- ابتدا ویدئو های آموزشی را به دقت مشاهده و درک کنید.2- تمرین ها به صور...
ادامه مطلب
برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید....
ادامه مطلب
برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید....
ادامه مطلب
برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید....
ادامه مطلب