
سالها پیش، وقتی تازه با انجیل آشنا شده بودم، همیشه یک آرزو در دلم بود:کاش یک معجزه میدیدم.یک چیز واضح، یک اتفاق غیرعادی، چیزی که شک را تمام کند و ایمان را محکم.هر بار که داستانهای شفای بیماران، باز شدن چشم کوران یا راه رفتن بر آب را میخواندم، با خودم میگفتم:«ای کاش من هم همچین چیزی را میدیدم.»«ایمانم قویتر میشد.»«همهٔ تردیدها کنار میرفت.»در واقع من مثل بسیاری از مردم زمان عیسی بودم:جذب نشانهها، نه جذب حقیقت.اما گذر زمان، دعاها، مطالعهٔ انجیل و تجربههای واقعی زندگی، کمکم چیزی را در من...
ادامه مطلب